مرتضى مطهرى

272

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي )

زيادى برخورد مىكند . ولى ما در اينجا اصل فلسفه‌اش را مىخواهيم كه چه مىگويد . لذا اين تناقض در اظهار نظرها دربارهء فلسفهء هگل هست . بعضى هگل را يك ايده آليست كامل دانسته‌اند . الآن خود اين ماركسيستها اغلب هگل را يك ايده آليست مىدانند در صورتى كه اين كتاب ، هگل را يك « واقع گرا » ناميده است . ما مىتوانيم بگوييم « ايده آليست » به جهت اين كه تمام استنتاجاتش از روى ذهن است . ولى مىتوانيم بگوييم « رئاليست » چون از نظر او ذهن و عين يك چيز است ، يعنى او منكر وجود عينى نيست بلكه ذهن را عينِ عين مىداند . بعضى او را ضد خدا مىدانند ؛ مىگويند ايده آليست و قائل به خدا نبوده چون خدا را به عنوان علة العلل قبول ندارد . ولى يك عدهء ديگر [ او را قائل به خدا مىدانند ] و خود هگل خودش را يك مرد الهى مىداند چون خدا را به عنوان آخرين مقوله‌اى كه استنتاج مىشود مىداند . اظهار نظرهاى متناقض دربارهء فلسفهء هگل مىشود . بعضى مىگويند هگل بىخداست ، بعضى مىگويند هگل باخداست . اين براى اين است كه اصلًا تصورش از همهء اين مسائل يك تصور خاص و جديدى بوده است . به هر حال در فلسفهء هگل ، تاريخ و حركت و ديالكتيك و تبديل شدن و « شدن » ، يك اصل اساسى است ، منتها ذهن و عين را يكى مىداند . اين است كه در فلسفهء او تاريخ اصالت پيدا مىكند ، همه چيز « شدن » است ، همه چيز تاريخ است . تأثيرپذيرى ماركس از هگل و فويرباخ يكى از آن ريشه‌هاى اساسى كه ماركس از هگل گرفت همين بود كه همه چيز تاريخ است ، همه چيز جريان است . ولى تفاوت اين است كه هگل قائل به وحدت عين و ذهن بود ، يعنى او ديگر به جدايى ميان ذهن و عين قائل نبود ؛ نه به تقدم عين بر ذهن قائل بود ، نه به تقدم ذهن بر عين . البته عده‌اى بوده‌اند كه به تقدم ذهن بر عين قائل بوده‌اند كه آنها سوفسطايىها بودند ؛ كما اين كه دكارت و كانت هم به جدايى - نه به معناى تقدم - ميان ذهن و عين قائل بودند . ماركس آمد مسئلهء جدا نبودن ذهن و عين از يكديگر را يعنى نفى عقيدهء كانت و نفى عقيدهء دكارت را از هگل گرفت . مسئلهء عدم تقدم ذهن بر عين را - كه سوفسطايىها قائل به تقدم ذهن بر عين بودند - اين را هم از هگل گرفت [ و گفت ] نه ، هيچ تقدمى نيست . ولى هگل قائل به تساوى ذهن و عين بود ، اينها قائل به تقدم عين بر ذهن شدند . اين كه عين ، تاريخ است يعنى وجود عينى جز يك جريان چيز ديگرى نيست ، اين را از هگل پذيرفتند . اين كه ذهن هم تاريخ است - و لذا مىگويند حقيقت متحول است يعنى حقيقت به معناى علم و ذهن متحول است - اين را هم از هگل گرفتند . ولى آن مسئلهء وحدت ذهن و عين را كه ذهن همان عين است و عين همان ذهن است ، اين را ديگر نپذيرفتند ؛ گفتند خير ، ذهن متأخر از عين است ، يعنى اصل ، عين است و ذهن انعكاسى است از وجود عينى ؛ كه در اين